سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
11
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
اللّه را گفتم كه دلم گفت كتابى « 1 » بايد گفتم كه چشمم گفت سحابى بايد گفتم كه تنم گفت خرابى بايد باز اللّه را گفتم كه دلم نماند گفت كتابى « 2 » كم گير گفتم كه چشمم نماند گفت سحابى كم گير گفتم كه تنم نماند گفت خرابى كم گير گفتم كه اى اللّه هرگز تا يكى ترا با صفات تو نبينم در خود و در هيچ كارى جمع نيايم از آنك درد وى تفرقه بود لا محالة . حاصل در سحرگاه نظر مىكردم كه هركسى يكى اللّه را چگونه مىبيند ديدم كه بعضى به نظر فقر و عدم ديدند اللّه را و بعضى به نظر صورت ديدند و بعضى به نظر جهة ديدند و بعضى به نظر هيولى و طبع و كواكب ديدند و اللّه ازين بيرون نيست گفتم اى اللّه گاهى به نظر مشبّه بينمت گاهى به نظر فقر و فنا بينمت و گاهى به نظر جبر و گاهى به نظر عاشقان و گاهى به نظر محبان و اى اللّه هركه را به خود نظر دادى هم بر آن وجه او خلقتى و طبعى يافت لاجرم افعال او و حركات او هم بران منوال آمد چون متفاوت بيند اللّه را هم متفاوت آيد حال او . باز نظر كردم ديدم كه همه صورت و همه خيال از بىصورت و از بىخيال مىخيزد و همه صورت چاكريى صورتست اگر بفرمايد مىآيند و اگر بفرمايد نمىآيند باز نظر به خود مىكردم تا خود را هر ساعتى بر چه رنگ بينم و از اللّه چه عجايبها بينم كه بيشتر از عجايب دنيا باشد و بيرون از عجايب عالم بود خود را همچون وعايى ديدم كه در مشام من آثار معرفت اللّه فرونشسته است بر زبر يكديگر و عجايبهاى ديگر كه در گفت نيايد و من دست بر وى مىزنم و آن همه در جنبش مىآيند لونالون همچنانك آب زره پوشد بوقت باد و من در خود آن همه را نظاره مىكنم و مىبينم و اللّه اعلم . فصل 10 اللّه اكبر گفتم ديدم كه انديشههاى فاسد و هر انديشه كه غير انديشه اللّه بود همه منهزم شدند بدل آمد كه تا صورتى پيش خاطر نمىآيد اخلاص عبادت ظاهر نمىشود و تا كلمه لفظة اللّه پديد نمىآيد از فساد بصلاح نمىآيند و تا تصورى نمىكنم از صفات اللّه و تا نظر نمىكنم در صفات مخلوق و جد و رقت و عبوديت ظاهر نمىشود پس گويى كه معبود مصور آمد و گويى كه اللّه لفظ اللّه را و اسامى صفات را چنان آفريده است تا چون پيدا آيد خلق در عبادت آيند و توحيد را سبب قطع
--> ( 1 ) - كبابى ظ . ( 2 ) - كبابى ظ .